زخم کار در مشهد مقدس



انواع زخم
کارشناس اتاق عمل هستم و وارد به کار زخم ... انواع زخم ها زخم های دیابتی سوختگی عفونی بستر و ...

با روشهای نوین پانسمان کامفیل که با مرطوب نگه داشتن زخم باعث سرعت در بهبود زخم میشویم

شماره تماس 09156086316

نوشته شده در تاريخ جمعه سوم بهمن 1393 توسط حجت |
نوشته شده در تاريخ جمعه سوم بهمن 1393 توسط حجت |

مقدمه

زخمهای فشاری که به نام زخم بستر نامیده می شود در بیمارانی که به علتی دچار بی حرکتی شده اند عارضه ای مهم به شمار می رود.

علت عمده ایجاد زخم بستر مربوط به وجود فشار طولانی مدت بر روی پوست ومتعاقب آن عدم خونرسانی به این عضو است.

آمار دقیقی از میزان بروز زخم بستر نمی توان ارایه داد و آمار ارایه شده در هر کشور با کشور دیگر متفاوت است.بعنوان مثال در کشور دانمارک ۴۳ و در اسکاتلند ۸۶ نفر از هر صد هزار نفر مددجودچار عارضه زخم فشاری بوده و در هلند ۱۰ تا ۲۰ درصد بیمران پذیرفته در مراکز پرستاری در منزل مبتلا به این عارضه ذکر شده اند.

پیشگویی به نقل از داوری در خصوص آمار مبتلایان به زخم بستر در ایران این میزان را در بیماران بستری در بخشهای عمومی۵% و در بیماران بستری در مراکز نگهداری از معلولین ۳۸%ذکر می کند.

 

پیشینه تاریخی

قدمت زخم و درمان زخم به اندازه عمر بشر است. مصریان باستان با مشکل زخم بستر آشنا بوده اند،در یکی از مومیایی ها( احتمالا یک شاهزاده مصری )زخمهای بستری مشاهده شد که با قطعه ای از پوست یک حیوان پوشانده شده بودند و برخی از این زخمها حتی در خود نشانه هایی از التیام نیز داشتند.

قدیمی ترین دست نوشته موجود در خصوص زخم بستر متعلق به فابریکوس هیلدانوس است که واژه ((قانقاریا)) را برای این زخمها بکاربرده است.واژه ((دکوبیتوس))اولین بار در سال ۱۷۷۷ به کار رفته و در آن به ارتباط میان ((قانقاریا))و بیماران رنجور و خوابیده در بستر اشاره شده است.

اما در سال ۱۸۵۰ تعداد زیادی از دانشمندان به این نتیجه رسیدند که زخم فشاری بعلت تاثیر فشاری به علت تاثیر فشار بر پوست ایجاد می گرددو همچنین به اهمیت پیشگیری از بروز زخمهای فشاری توجه نمودند.

امروزه پژوهشگران ثابت نموده اند که ایجاد فشاری معلول ترکیبی از عوامل داخلی و خارجی است.

 

مختصری درباره آناتومی و فیزیولوژی پوست

پوست سدی بین اعضای داخلی ومحیط خارجی است ودربسیاری ازاعما ل حیاتی بدن دخالت دارد.به طوریکه انسان بدون آن نمی تواند زنده بماند.

پوست اندامی وسیع با وزن مولکولی ۴کیلوگرم است که سطحی معادل ۲متر مربع را می پوشاند.

اجزاء پوستی شامل اپیدرم- درم- ضمائم پوستی وچربی زیرجلداست.

اپیدرم : حائل اصلی بدن اپیدرم است ودرزیراپیدرم لایه عروقی درم قراردارد که مسوول نگهداری وتغذیه سلولهای اپیدرم است.

اپیدرم به چهار طبقه تقسیم می شود که از محل اتصال درم با لایه سلولهای  بازال شروع  ودرنهایت به لایه شاخی ختم می شود. این لایه ها عبارتنداز:

۱-  لایه سلولهای بازا ل یا سلولهای مادری اپیدرم: سلولهای جوانه زننده تمایزنیافته(تقسیم سلولی درسلولهای بازال انجام می شود.)

۲-  طبقه خاردار: دربالای لایه سلولهای بازال قرار داردواز کراتینوسیتهائی تشکیل شده که کراتین تولید می کنند.(کراتین پروتئینی رشته ای واصلی ترین جزء طبقه شاخداراست. کراتینی شدن ازاین طبقه آغازمی شود.)

۳-  طبقه دانه دار: روند تمایز ادامه می یابد وسلولها کراتین زیادی بدست می آورند وپهن ترمی شوند.

۴-  طبقه شاخی: سلولهای مرده و پهن و بزرگ وچند ضلعی هستند ودرستونهای لایه عمودی روی هم انباشته شده اند.این لایه سد فیزیکی اصلی است.

علاوه بر سلولهای بازال وکراتینوسیتها ۲ رده سلولی دیگربه نامهای: ملانوسیتها وسلولهای لانگرهانس دراپیدرم وجود دارد.

غشاء پایه حد فاصل درم واپیدرم را می گویند که دارای سه لایه (شفاف- پایه- فیبرهای اتصالی ) وحاوی فرورفتگیها وبرآمدیگهای متعددی است.

درم: درم ضمائم پوستی رانیز دربرمی گیرد وچربی زیرجلد سومین وعمقی ترین لایه پوست است.

شامل کلاژن ورشته های الاستیک وماده زمینه ای است.

ضمائم پوستی: عبارتندازغدد عرق- آپوکرین واکرین ? فولیکولهای مو- غدد سبابه وناخن که همگی از اپیدرم منشاء می گیرند.

چربی زیر جلد: شامل اعصاب وعروق خونی است که عروق خونی وظیفه تامین مواد غذائی وتنظیم حرارت را برعهده دارند.

 

واژه زخم فشاری

واژه های متعددی جهت زخمهای فشاری به کار رفته است که معمول ترین آنهاDecubitus ulcer وBedsore است.

واژهDecubitus ازکلمه لاتین دکومبر Decumberبه معنای دراز کشیدن مشتق شده است ودلالت براین دارد که این زخمها صرفا درنتیجه خوابیدن به مدت طولانی ایجاد می شوند علت نامگذاری bedsore بروزمکرراین زخمها دربیماران بستری درتخت می باشد.

با توجه به تعاریف  ازآنجائیکه عامل اصلی ایجاد زخم فشار است واژهpressure ulcer یا زخم فشاری صحیح ترین ومناسب ترین واژه برای توصیف این زخم ها ست.

 

تعریف زخم فشاری:

باتوجه به اهمیت موضوع تعاریف متفاوتی در منابع مختلف عنوان گردیده است که در زیر به مهمترین آنها اشاره می کنیم.

-  زخم فشاری به زخمی گفته می شود که به علت وارد آوردن فشاری بیش از فشار طبیعی مویرگها(۳۲میلیمترجیوه) به مدت طولانی بر سطح پوست ایجاد می گردد که موجب نکروز ناکیه محدودی از بافتهای نرم می شود. ” برونر- سودارث۱۹۹۸″

-  یک زخم فشاری  ناحیه متمرکزی از نکروز بافتی است که هنگامیکه بافت نرم بین یک برجستگی استخوانی و یک سطح خارجی به مدت طولانی تحت فشار قرار می گیرد ایجاد می شود.” پوتروپری وفیس براساس NPUAP “

-  زخم فشاری عبارت است از یک ناحیه نکروز سلولی که دراثر فقدان گردش خون درآن ناحیه ایجاد می شود.                                    ” تایلور”

زخم فشاری عبارت از ناحیه نکروزه ای است که در نتیجه فقدان جریان خون کافی به آن ناحیه دراثر فشار ایجاد می شود.”HARKNESS& DIBCLTER”

 

- Margo lis  زخم فشاری را این طور تعریف کنید:

از بین رفتن ساختمان آناتومیک و عملکرد نرمال پوست که در نتیجه فشار خارجی وارد بر برجستگی های استخوانی ایجاد می شود وطبق قاعده ای منظم و در یک زمان معین بهبود نمی یابد.(( پوتروپری))

 

پاتوفیزیولوژی زخم فشاری

از نظر پاتوفیزیولوژی سه عامل در پیدایش زخمهای فشاری موثرند:

۱-   شدت فشار و فشار لازم جهت بسته شدن مویرگها

۲-   طول مدت فشار

۳-   تحمل بافت

فشار بیش از ۳۲ میلی متر جیوه سیستم مویرگی شریانی-وریدی که مسئول تغذیه بافتها و دفع مواد زائد از آنها می باشد را مسدود می کند و در نتیجه سیستم مویرگی شریانی-وریدی که مسئول تغذیه بافتها و دفع مواد زائد از آنها می باشد را مسدود می کند و در نتیجه موجب آنوکسی(Anoxia) و یا ایسکمی (Ischemia) بافتی می گردد.بدین ترتیب وضعیت متابولیسم بافت که بطور طبیعی به میزان دریافت اکسیژن از خون و دفع مواد حاصله از متابولیسم و دی اکسیدکربن بستگی دارد را متحمل ساخته و در نتیجه موجب متابولیسم بی هوازی و پیدایش حالت اسیدوز بافتی گردیده متعاقب آن نفوذپذیری مویرگها افزایش یافته و باعث ایجاد تورم و سرانجام سبب مرگ سلولی می شود و در نهایت به صورت زخم فشاری تظاهر پیدا می کند.

تغییر رنگ پوست ناحیه تحت فشار (Blanching) اولین علامت زخم فشاری است، به طوریکه پوست این نواحی به علت کم شدن جریان خون در مقایسه با سایر نواحی رنگ پریده و سفید می گردد.دراین حالت اگر فشار رفع شود، Normal reactive hyperemia   ( واکنش نرمال پرخونی ) که همراه با قرمزی و گرمی در محل می باشد، ایجاد می شود، که یک واکنش جبرانی است.حدودا یک ساعت طول می مشد تا این واکنش طرف شود.اگر فشار مدت زمان بیشتری طول بکشد، پس از رفع AbNormal reactive hyperemia  ( واکنش آنرمال پرخونی) ایجاد می شود که به صورت اتساع بیش از حد و induration  در محل ایجاد می شود.( induration یک ناحیه ادم لوکالیزه در زیر پوست است)، که این واکنش نیز بیش از ۱ ساعت تا دو هفته طول می کشد تا برطرف شود.

همچنین اگر مدت زمان فشار از این مرحله هم طولانی تر شود،مرگ سلولی و سپس نکروز بافتی را خواهیم داشت.با شکافته شدن پوست که مهمترین سد دفاعی بدن می باشد،میکروارگانیسم هایی از قبیا استرپتوکوک ،استافیلوکوک، پسودومونا و عفونتهای ثانوی در محل زخم نفوذ می کنند که در این حالت مقابله با آن دشوار است و حتی ممکن است عمیق تر گردد و به عضله واستخوان راه یابد و موجب انتقال عفونت از طریق جریان خون به تمام نقاط بدن شود.

به غیر از خطر ایجاد عفونت ،ازدست رفتن مقدار زیاد مایعات و الکترولیتهای بدن از محل ،سبب کاهش مایعات واختلال در تعادل الکترولیت ها شده و در نهایت باعث کمبود پتاسیم می گردد و همچنین از دست رفتن مقادیر زیادی پروتئن از بافتهای زیر جلدی منجر به کاهش آلبومین خون می گردد.

به طور کلی می توان گفت پس در شرایط طبیعی به مدت ۲ ساعت می تواند فشار و کاهش اکسیژن رسانی به سلول را تحمل نماید،البته این زمان تا حدودی به مقدار فشار وارد بر پوست بستگی دارد.

 

به طور خلاصه میتوان گفت :

فشار> کاهش یا قطع خونرسانی به پوست یا بافتهای زیرین > اختلال وضعیت متابولیسم بافت > آنوکسی و ایسکمی بافت > نکروز بافتی>خراشیدگی و زخم> تهاجم میکروارگانیسم ها>عفونت>درگیری بافتهای زیرین شامل فاسیا،ماهیچه و استخوان

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه سوم بهمن 1393 توسط حجت |
.....................
درددل یک جوان ایرانی
يه خونه مجردي با رفيقامون درست کرده بوديم، اونجا شده بود خونه گناه و معصيت...دیگه توضیحش باخودتون....
شب عاشورا بودهرچي زنگ زدم به رفيقام، هيچکدوم در دسترس نبودند
نه نماز، نه هیئت، نه پیراهن مشکی هيچي
ميگفتم اينارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه
ماشينو برداشتم برم يه سرکي، چي بهش ميگن؟ گشتي بزنم
تو راه که ميرفتم يه خانمي را ديدم، خانم چادري وسنگینی بود کنارخیابون منتظرتاکسی بود
خلاصه اومدم جلو و سوار ماشينش کردم یه دفعه یه فکری مثل برق توذهنم جرقه زد بله شیطان خوب بلده کجاواردبشه ازچندتاخیابون عبورکردم ورسیدم به میدون ورفتم سمت خونه مجردیمون خانمه که دید مسیری که اون گفته بودنمیرم گفت نگهدارومنم سرعتوبیشترکردموهرچی جیغ ودادمیزدتوجه نمیکردم شانس آوردم درهای ماشین قفل مرکزی داشت وگرنه خودشومینداخت پایین
خلاصه، بردمش توي اون خانه ي مجردي
اينم مثل بيد ميلرزيد و گريه ميکرد و ميگفت بابا مگه تو غيرت نداري؟ آخه شب عاشوراست!!!! بيا به خاطر امام حسين حيا کن
گفتم برو بابا امام حسين کيه؟ اينارو آخوندا درآوردند، اين عربها با هم دعواشون شده به ما ربطي نداره
خانومه که دیگه امیدی به نجات نداشت با گريه گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حيا کن!!! من اين کاره نيستم، من داشتم ميرفتم مجلس عزای سیداشهداعزیز فاطمه
گفتم من فاطمه زهرا هم نميشناسم، من فقط يه چيز ميشناسم: جواني، جواني کردن
اينارو هم هيچ حاليم نيست من اینقدرغرق تواین کاراشدم مطمئنم جهنم ميرم پس دیگه آب که ازسرگذشت چه یک وجب چه صدوجب خانمه که ازترس صداش میلرزید باهمون صدای لرزان گفت: تو ازخداوعذاب جهنم نمیترسی درسته ولی لات که هستي، غيرت لاتي داري يا نه؟من شنیدم لاتهااهل لوتی گری ومردونگی هستن
_ خودت داري ميگي من زمين تا آسمون پر گناهم ، اين همه گناه کردي، بيا امشب رو مردونگي کن به حرمت مادرم زهرای مظلومه گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاري دلت ميخواد بکن
آقامن که شهوت جلوچشاموگرفته بود هیچی حالیم نمیشداماباشنیدن کلمه زهرای مظلومه که باصدای لرزان وهمراه باگریه اون زن همراه بود تنم لرزید آقایه لحظه بدنم یخ کرد غيرتي شدم
لباسامو پوشيدم و گفتم: يالا چادرو سرت کن ببينم، امشب ميخوام تو عمرم براي اولين بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببينم اين حضرت زهرا ميخواد چيکار کنه مارو... يالا
سوار ماشينش کردم و اومدم نزديک حسينيه اي که ميخواست بره پياده اش کردم
از ماشين که پياده شد داشت گريه ميکرد
همينجور که گريه ميکرد و درو زد به هم، ورفت
اومدم تو خونه و حالا ضد حال خورديم و حالم خوب نبودداشتم حرفهای خانومه روکه مثل پتک توسرم میخوردتوذهنم مرورمیکردم
تو راه که داشتم ميبردمش تا دم حسينيه، هي گريه ميکرد و با خودش حرف ميزد، منم ميشنيدم چي ميگه
اما داشت به من ميگفت
ميگفت: اين گناه که ميکني سيلي به صورت مهدي ميزني، آخه چرا اينقدر حضرت مهدي رو کتک ميزني، مگه نميدوني ما شيعه ايم، امام زمان دلش ازدست ما ميگيره، اينارو ميگفت
منم رانندگي ميکردم.... واردخونه شدم
ديدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اينا همه رفتند هیئت
تو خانواده مون فقط لات من بودم
تلويزيونو که روشن کردم ديدم به صورت آنلاين کربلا را نشون ميده
صفحه ي تلويزيون دو تکه شده، تکه ي راستش خود بين الحرمين و گاهي ضريحو نشون ميده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ي تلويزيون يه تعزيه و شبيه خوني نشون ميداد، يه مشت عرب با لباس عربي، خشن، با چفیه هاي قرمز، يه مشت بچه ها با لباس عربي سبز، اينارو با تازيانه ميزدند و رو خاکها ميکشوندند
من که تو عمرم گريه نکرده بودم، ياد حرف اين دختره افتادم گفتم وااااااي يه عمره دارم تازيانه به مهدي ميزنم
پاي تلويزيون دلم شکست، گفتم یازهرای مظلومه دست منو بگير
یازهرا يه عمره دارم گناه ميکنم، دست منو بگير
من ميتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم.
کسي تو خونه نبود، ديگه هرچي دوست داشتم گريه کردم توسروصورت خودم میزدم
گريه هاي چند ساله که بغض شده بود، گريه ميکردم، داد ميزدم، عربده ميکشيدم، خجالت که نميکشيدم چون کسي نبودیه حس عجیبی بهم دست داده بودکه توی همه عمرم تجربه نکرده بودم احساس میکردم سبک شدم احساس میکردم تازه متولدشدم....
نیمه شب بود، باصدای بازشدن قفل در ازخواب بیدارشدم همون پای تلویزیون خوابم برده بودپدر و مادرم از حسينيه آمدند
تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمم رضاست)، يه نگاه به من کرد گفت: رضا جان حالت خوبه؟چراچشمات قرمزه چراصورتت قرمزشده گفتم چیزی نیست گفت صدات چراگرفته همه نگران بودن دورموگرفته بودن
گفتم چیزی نیست امشب براامام حسین عزاداری کردم همه ازتعجب مات مونده بودن مادرم گریه میکرد وخداروشکرمیکردمیگفت ممنونم خداکه دعاهای منومستجاب کردی و.....
افتادم به پای پدر و مادرم، گريه.... تورو به حق اين شب عاشورا منو ببخشید
من اشتباه کردم
بابام گريه میکردمادرم گريه میکرد خواهروبرادرام....
صبح عاشورا، زنجيرو برداشتم و پيرهن مشکي رو پوشيدم و رفتم سمت حسینیه محلمون
تو حسينيه که رفتم، ميشناختند، ميدونستند من هيچوقت اينجاها نميومدم
همه یه جوری نگام میکردن
سرپرست هيئت آدم مسنیه
آمد و پيشونيمو بوسيد و بغلم کرد و گفت رضاجان خوش آمدي، منت سر ما گذاشتي منم خجالت میکشیدم آخه یه عمرباعث اذیت وآزارمردم اون محله بودم...رفتم تودسته و
هي زنجير ميزدم وبه ياد اون سيلي هايي که به مهدي زده بودم گريه ميکردم
هي زنجير ميزدم به ياد کتکايي که با گناهانم به امام زمان زدم گريه ميکردم
جلسه که تمام شد، نهارو که خورديم، سرپرست هيئت منو صدا زد
گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!
گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت
هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟
زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، کربلاییم کردی؟ بی بی جان من یه عمرزیربارگناه مرده بودم توزنده ام کردی؟
اومدم ضریح آقا رو گرفتم، ضریح امام حسینو، گریه کردم. داد میزدم، حسین جان، حسین جان، دستمو بگیر حسین جان، پسر فاطمه دستمو بگیر، نگذار برگردم دوباره نذاردوباره راهموگم کنم.....
سرپرست هیئت کاروان زیارتی داره داره، مکه مدینه میبره. یه روزتومسجدمنودیدصدام زدرضاجان میای به عنوان خدمه بریم مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده
خلاصه آقا چندروزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردم
گریه کردم: زهرا جان، بی بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم حاجی!!!
خلاصه دیگه شغل پیداکردمو اهل کاروزحمت شده بودم رفیقای اون چنینی را گذاشته بودم کنار و آبرو پیدا کردم
یه مدتی، دو سالی گذشت
همه ماجرا یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف
مادر ما گفت: رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی، آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟
گفتم هرچی نظرشماست مادر،من روحرف شماحرف نمیزنم
رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه خلاصه رفتیم خواستگاری
پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود.
منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت: ببین پسر من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر ابی عبدالله شدی. میدونم چه کارها و چه جنایات و .... همه ی اینارو میدونم، ولی من یه خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرتم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو. همین طوری بمون. من کاری با گذشته هات ندارم. من حالاتو میخرم. من حالا نوکرتم.
منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم.
گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید
گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم. پدرمون، خواهرمون، مادرمون، اینها همه، مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه
عروس خانم وقتی باسینی چای وارد شدیه نگاه به من کرد، یه وقت گفت:
یا زهرا!!!!!
سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین...
مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق
من دیدم فقط صدای شیون از اتاق بلنده
همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!!
منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟
گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟
گفتم چی میگه؟
گفت: مادر میگه که....
دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده....
به خاطر من ردش نکن
مادر دیشب حضرت زهرا سفارشتو کرده....
به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید، اهل بیت آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده
ای آبرودار آبرویم را بخر٬ جان زهرا از گناهم درگذر... یازهرا...(

نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم خرداد 1393 توسط حجت |
  1. ما نسل دهه هفتادیم!
    ما نسل تاجر موی خواهریم !
    ما نسل گلشیفته و قبح شکنی هستیم!
    ما نسل تیغ های برنده ایم!
    ما نسل زیبایی تیغیم!
    ما نسل بی بینی هستیم!
    ما نسل زنای ذهنیم!
    ما نسل سلنا و جاستینیم!
    ما نسل گلکسی پرست و اسوز پرستیم!...
    ما نسل بی قبله ایم!
    ما نسل احمدی و روحانیم !
    ما نسل خودارضایی و غسل جنابت و وضو و نماز و قرانیم!
    ما نسل بی توبه ایم!
    ما نسل متوهیمیم !
    ما نسل تاکی کاردی و بلاد پرچریم !
    ما نسل فریاد زن سر پدر و مادریم!
    ما نسل سالومه و حسینی و آکادمیم!
    ما نسل خود ارضایی و سرطان پروستاتیم !
    ما نسل خود ارضایی و سرطان سینه هستیم!
    ما نسل کمر درد و گردن دردیم !
    ما نسل رعشه دست و چشمای کم سوییم !
    ما نسل نرگس و ستایشو زهره ایم!
    ما نسل باکره از جلوییم!!!
    ما نسل فیسبوک و قلیون و دسشوییم!
    ما نسل هدایت و ضلالتیم!
    ما نسل تتلو و ساسی و الیشمثیم!
    ما نسل فرهنگ ساز بی فرهنگیم!
    ما بچه های دهه هفتادیم!
    ما نسل آخرالزمانیم ...
    بزن لایکو به حقیقت های دروغ نهفته ملتمون ...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 توسط حجت |

 

 

من این فیلمو سینما افریقای مشهد دیدم که فقط سه ردیف از سالن سینما پر بود و بقیه خالی و تاسف خوردم واسه وضعیت بد سینماهای این مملکت! اگه به این فیلم سینماهای بیشتری در تهران و شهرستان میدادند فروشش قطعا بیشتر میشد  و هم چنین اگه میذاشتن مث فیلم معراجی ها هر پنج شبکه هر 10 دقیقه تبلیغش کنند!دلیل ممنوع تبلیغات بودن فیلمم جز شخص کمال تبریزی نمیتونه باشه ... فیلم با هم زدن قورمه سبزی شروع میشه! حداقل 10 سکانس صحنه غذا خوردن رضا عطاران و غر زدن برای کیفیت غذا رو نشون میده.این ویژگی از سریال ها مه همه سکانس ها سر صبحونه و نهار و شام و عصرانه و میان وعده خوردن ضبط میشه به سینمام منتقل شده!ممیزی و محدودیت های سلیقه ای داره چه میکنه با هنر تصویر در این مملکت  ...  فیلم تلفیقی از نگاه های طنز رضا عطاران و کمال تبریزی رو داره تکرار صحنه کافی شاپ فیلم خوابم میاد که با مریلا زارعی بود ولی این بار عطاران با بهاره رهنما! من فکر میکنم کافی شاپه همون کافی شاپه!  چند مرد روی تیر برق: مصرف بی رویه کار خیلی بدیه! یهو وسط فیلم میخوان ب زور مردمو بخندونن ! که هیچ ربطی به فیلم نداره! دو دیالوگ از فیلم معروف مارمولک در فیلم بود که قابل تامل بود ... دختر عطاران: اگه اسلام دستو پای مارو نبسته بود میزدمش طوریکه فلان شه! عطاران: روی قبر خواهر و مادرت هم این شعرو می نوشتی؟! اون سکانس خطاطه میگه اسم زنت چیه؟ میگه اسمشو نمیخواد بنویسی ! مشکلی که تو بیمارستان داشتیم میگفتیم اسم و فامیل مریض چیه برای ثبت در سیستم؟ اگه زن  یا دختر می بود فقط اسمشو می گفتن! که  بعضی وقتا آدم عصبی می شد . در کل فیلم خوب میخوندونه مردمو ... با این ممیزی عجیب و محدودیت ها ی بسیار نباید به کارگردان فیلم زیاد سخت گرفت! نشون دادن هر 10 دقیقه شعرای روی  سنگ قبر شاید اوایل فیلم مخاطب و جذب کنه ولی برای بقیه فیلم روی اعصابه و مخاطبو اذیت میکرد بخصوص که بی ربط به صحنه هم باشه! دیگه نمیشد خوند ... مسخره کردن غیرت : عطاران: غیرت جز اصول دینه!  موهاتو درست کن انقلاب شده از دیالوگای جالب فیلم بود که هدف کارگردان انتقاد غیر مستقیم به بحث حجاب که جز اصول دین شده توی این اوضاع مملکت ! باید گفت که خوب بالفرض که شما تونستی چادر بذاری سر این مملکت آیا بر ذهن مردمم میتونی چادر بکشید  ذهن های آلوده زنا کار بیشتر از تن های فاحشه داره ضربه میزنه به اجتماع  که ...فیلم از داشتن شک شدید  وعدم اعتماد زن و شوهر نسبت به هم میگفت. از ضعفای دیگه فیلم طراحی بد عکسای عطاران در مسافرت چینش هست که خیلی  تو ذوق میزنه عدم تناسب بندی سایز افراد با مکان ها ... دیوار بزرگ چین و خونه های چینی خیلی بزرگتر از عکس شخصیت ها بود و هم چنین عدم تصحیح رنگ  شما که اینقد خرج میکنی واسه فیلم 4 تا عکسو به یه طراحه خوب میدادید دیگه.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 توسط حجت |
هرگز نخواب کـــــــوروش ، دارا جهان ندارد ،
سارا زبان ندارد ، رستم در این هیاهو گرز گران ندارد ،
روز وداع خورشید زاینده رود خشکید ،
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد ،
بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند ،...
دارا کجای کاری دزدان سرزمینت بر بیستون نوشتند اینجا خدا ندارد ،
هرگز نخواب کـــــــــــــــــوروش مهر آریایی ،
وطن نیز بی تو ، نام و نشان ندارد .
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 توسط حجت |
زهرا و آرزو فرشتگانی ۹ ساله بودند که عاشقانه‌ترین نامه‌های تاریخ بشریت را برای معشوق‌هایی نگاشتند که خود سرمست از عشقی الهی بودند و آیه‌های لبیک را چنان با زبان بچگی‌شان سروده‌اند که اگر ‌سطر سطر نامه‌شان را بر سرزمین عالم بگذرانی، درخواهی یافت که عالمی بر آن سر فرو خواهند آورد و به پاس این همه ایثار و اخلاص خون‌ها خواهند ریخت.

سی سال پیش در چنین روزهایی، زهرای ۹ ساله مکتب انقلاب اسلامی ایران، همه دارایی‌اش را در طبق اخلاص نهاد و به همراه دست‌خطی عاشقانه برای رزمندگان اسلام فرستاد و هزاران پیام را برای من و تویی که امروز می‌خوانیم، نوشت تا ‌بدانیم بر کجای این کره خاکی تکیه زده‌ایم و به خود ببالیم که فرزندان این انقلابیم و اگر لازم باشد همه کودکان ۹ ساله ما همچون زهرا و آرزو خواهند بود. باشد که با خواندن این دو نامه و شناساندن آن‌ها به نسل‌های بعد، باور کنیم که بچه‌های دیروز ما خیلی از بزرگترهای امروزمان جلوترند و چه بسا ‌بچه‌های امروزمان نیز چنین باشند و ما غافل! 

نامه زهرای ۹ ساله به رزمندگان‌ ۸ /۱۱/ ۶۲: 

با سلام به امام زمان ـ علیه‌‌السلام
و درود به امام خمینی

سلام به رزمندگان اسلام. اسم من زهرا می‌باشد. این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم. پدرم می‌خواست جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد. من ۹ سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف دیگر را قالی بافی می‌روم. مادرم کار می‌کند. ما ۵ نفر هستیم. پدرم مُرد و باید کار کنیم و من ۹۲ روز کار کردم تا برای شما رزمندگان توانستم نان بفرستم. از خدا می‌خواهم که این هدیه را از یک یتیم قبول کنید و پس ندهید و مرا کربلا ببرید. آخر من و مادرم خیلی روزه می‌گیریم تا خرجی داشته باشیم. مادرم خودم احمد و بتول و تقی برادر کوچک ماست، سلام می‌رسانیم. خدا‌نگهدار شما پاسداران اسلام باشد. 

روایت مهدی کبیری از نامه‌ای که آرزو برایش نوشته بود: 

اینجا هوا گرم است. این جمله را شما فقط، می‌خوانی. خرده نگیر. نگو نشان بده! حال بیشتر نوشتن را ندارم. کاغذ یا دفترچه خاطرات ندارم. این چند جمله را هم حاشیه یک کاغذ کوچک مچاله شده می‌نویسم، که گوشه راست بالایش هم چرب و چیلی است. یک لکه بزرگ زرد رنگ. گویا آبگوشت روی آن ریخته یا سوپ یا همچین چیزی. تازه با یک مداد کوتاه درپیت بی‌سر و دستخط خرچنگی. بگذریم. 

‌مثل لشکر شکست خورده پا‌هایمان را روی هم انداخته و دراز به دراز افتاده بودیم. روی علف‌های خشکیده. کافی بود دشمن حتی از آن بی‌دست و پا‌هاشان پیدا بشود و یک گلوله داغ‌تر از این هوا توی سینه‌های عرق کرده هر دومان خالی کند. تفنگ‌هایمان را جوری پرت کرده بودیم آن طرف که به زور دست به آن می‌رسید. کمربند‌ها را باز کرده و انداخته بودیم پایین پا. قمقمه‌ها را هم تا آخرین قطره سر کشیدیم. تازه قار و قور شکممان را هم شنیدیم. هادی دست کرد توی کوله‌اش و یک کیسه پارچه‌ای سفید را درآورد. نخش را که محکم گره زده شده بود با چاقو برید.
 
ـ جون، ببین عجب چیزیه! 

کیسه را از دستش کشیدم که گفت: ول کن ببینم این دیگه چیه؟ هادی برگه‌ای که چند تا شده بود از کیسه درآورد و کنجکاو شد ببیند توی کاغذ چیه؟ من هم کیسه را قاپیدم. توی کیسه مقدار زیادی مغز گردو و بادام بود. شروع کردم به خوردن مغز‌ها. هادی تای کاغذ را باز کرده بود و محو نامه‌ای شده بود که می‌خواند. 

نامه آرزوی ۹ ساله به رزمندگان: 
به نام خدا
سرباز فداکار ایران سلام! 

اسم من آرزو است. کلاس سوم دبستان هستم. معلممان گفته اگر می‌خواهید شما هم با دشمن بجنگید و رزمنده‌ها را خوشحال کنید و امام خمینی (ره) را خوشحال کنید، باید خوب درس بخوانید. من که نمی‌دانم چه جوری با درس خواندن می‌شود به شما کمک کرد اما درس‌هایم خوب است امسال معدلم هجده و نیم شد. بیست نشد، چون شب امتحان برق نداشتیم و پدرم هم مجبور بود زود بخوابد. چون کارگر اوستا حسن است. همیشه خیلی خسته است. 

مادر می‌گوید، شما هم باید زود بخوابید. درس بسه دیگه. بابات خسته است. من شما را خیلی دوست دارم و همیشه سر نمازم برای شما دعا می‌کنم. دلم راضی نشد و برایتان کمی مغز بادام و گردو فرستادم. داداشم می‌گوید همه‌اش غذایمان پنیر شده. به مامانم می‌گفت برایمان کمی گردو بخر که خنگ نشویم. من سهمم را برای شما فرستادم. 

گفتم شما بیشتر احتیاج دارید. من کمتر پنیر می‌خورم و بیشتر نان خالی می‌خورم. 
شما هم با گردو بخورید. حتماً حتماً. اگه خنگ شوید دشمن گولتان می‌زند،‌ها. گفته باشم... 
اگر پولمان بیشتر بود حتماً برایتان بیشتر می‌فرستادم ببخشید که کم است. توی زمستان که دبستان می‌رفتم سهمم فقط ۴۰ گردو شد و مغزهای بادام را هم مادربزرگم به آن اضافه کرد. نوش جان. بخورید و قوی شوید و با دشمن خوب بجنگید. 

به امید پیروزی حق بر باطل
آرزو

تقریباً نصف مغز‌ها را خورده بودم. ملچ ملوچی را در گوش هادی راه انداخته بودم. دل ضعفه‌ام را گرفته بود. به هادی گفتم چی نوشته؟ حالا بخور که تمام می‌شه. ببینم چیه؟! هادی گفت: اگه ببینی شاید نخوری!

نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1392 توسط حجت |

«بهرام عظیمی» متولد تهران به سال 1345 است. در دانشگاه هنر و در مقطع لیسانس صنایع دستی تحصیل نموده و از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران مدرک کارشناسی ارشد افتخاری انیمیشن دریافت کرده است. بسیار هنرمند است؛ اکنون 47 سال سن دارد و ساکن تهران است. یک روز گرم بهاری در خردادماه امسال با او تماس گرفتم.

BAHRAM-AZIMI-مانند همیشه گرم و صمیمی برخورد کرد. قرار مصاحبه را برای روز بعد تنظیم کردیم. فردای آن روز مصاحبه آغاز شد و 2 ساعت تمام با هم از همه جا و همه کس و صد البته شاهکار اخیرش «تهران 1500» صحبت کردیم و او هم با گرمی و شیرینی خاصی که در شخصیتش نهفته است، پاسخ سوالاتم را داد. دلش پر بود از مشکلاتی که انیمیشن ایران سال‌هاست از آن‌ها رنج می‌برد. اما از آنجا که زومیتیک وب‌سایت فناوری است سعی کردم فضایی به دور از مصاحبه‌های رایج فراهم کنم، اما چه کار می‌توان کرد؟ مگر کسی می‌تواند «بهرام عظیمی» را کنترل کند؟! به هر حال سعی کردم از مشکلات موجود در زمینه انیمیشن، سختی کار کردن با نسل جوان، و البته بیش‌تر در مورد فیلم سینمایی جدیدش، «تهران 1500» که علت اصلی برگزاری این جلسه بود مصاحبه کنم. حال می‌پردازیم به مصاحبه؛ سعی کردم تمام آن‌ مطالبی که در آن جلسه دو ساعته بیان شد را برای شما عزیزان  خلاصه نموده و به رشته تحریر درآورم. این شما و این هم مصاحبه با یکی از کارگردانان دوست داشتنی انیمیشن ایران:

- آقای عظیمی سلام! خسته نباشید، خیلی ممنونم که برای این مصاحبه اعلام آمادگی کردید، قطعا دوست‌داران و طرفدان زیادی در بین خوانندگان زومیت دارید که از شنیدن صحبت‌های شما خوشحال خواهند شد.

سلام! مرسی ممنونم؛ من هم به همه دوستان خوبم در زومیت سلام عرض می‌کنم و برای همگی آن‌ها آرزوی سلامت و موفقیت دارم.

- به عنوان اولین سوال، دلایل موفقیت «تهران 1500» در اکران از نظر شما کدام‌اند؟

چندین عامل مختلف باعث شدند تا انیمشین سینمایی «تهران 1500» در اکران عملکرد بسیار خوبی داشته باشد. اولین دلیل این است که پیش از این هیچ انیمیشنی در ایران وجود نداشته که چنین اکران سینمایی داشته باشد؛ البته تعدادی انیمیشن ساخته شده بود، ولی هیچ‌کدام به مرحله اکران سینمایی نرسیده بودند و آن تعداد محدودی که توانستند به اکران برسند هیچ‌گاه با چنین استقبالی از طرف تماشاگر روبرو نشدند. عامل دیگر حضور بازیگران مطرح سینما و تلویزیون همچون: مهران مدیری، بهرام رادان، هدیه تهرانی، گوهر خیراندیش و دیگر عزیزان در این کار، و تبلیغاتی که در این زمینه انجام دادیم می‌باشد. «تهران 1500» بخش زیادی از موفقیت خود را مدیون این بازیگران و هنرمندان برجسته است. اما عامل دیگر سابقه کاری خود من و تیم سازنده کار بود و مردم به واسطه شناخت کارهای گذشته من همچون انیمیشن‌های ناجا که در اوایل دهه 80 از تلویزیون پخش شدند به این انیمیشن اعتماد کردند و از آن، همچون کارهای سینمایی زنده دیگر استقبال شد. با تمام این حرف‌ها، همیشه در راس یک پروژه موفق یک مدیر موفق وجود دارد. تهیه کننده خصوصی تهران 1500 مردی است به نام محمد ابوالحسنی، اگر چنین مرد شجاعی وجود نداشت، امکان نداشت کار بزرگی مثل تهران 1500 به نتیجه برسد. تابحال در کشورمان سابقه نداشته که یک تهیه کننده خصوصی چند میلیارد پول بی‌زبان را هزینه یک فیلم انیمیشن بکند. همه چیز دست به دست هم داد تا 1500 به پایان برسد.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 توسط حجت |
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1392 توسط حجت |

اسلایدر